عطر طبیعت
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

یه روزایی هستن که هیچ مناسبتیم توشون نیست، اما روز قشنگین. صبح که از در خونه اومدیم بیرون یه مه غلیظ همه جا رو پوشونده بود، بوی طراوت و تازگی طبیعت مثل خنکای آب چشمه ای بود که خواب آلودگی رو ازت می‌گیره و بهت نشاط می‌بخشه.

پ.ن: حتی اگه شب قبلش تا 11 شب در حال کار کردن باشی هم این نظریه صادقه.



 
نوستالوژی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠  

5،6 ساله بودم. مامانم یه بلوز بافتنی برام بافته بود با کاموایی که رنگ زمینه‌ش سفید بود اما در طول رشته، کاموا نقطه (در حد نیم سانت) های رنگی داشت. خیلی بامزه بود...

حالا یه پودر کیک خریدم، وقتی پختمش دقیقا شده شبیه بلوز بچگی‌هام!



 
کاشکی بشه
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧  

امروز از اون روزهای خسته ست واسم. ازون آخر هفته ها که همش دوست داری زودتر جمع کنی بری خونه، یه جای گرم و نرم... بخواااااااابیییی بدون دغدغه...

پ.ن: الان ساعت 4:10 بعد از ظهر. من به 5:30 هم راضیم.



 
همهمه ی زندگی
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦  

یه وقتایی انقدر دلم می‌گیره از دوری که کارها و خستگیهامم یادم می ره. یادم می‌ره که هر روز از هشت صبح تا شب، بین شش تا نه، دارم کار می‌کنم و آخر شبها فقط خستم بدون اینکه احساس کنم در کارم قدم بلندی برداشتم. یادم می‌ره گاهی برای یه ساعت بیشتر خوابیدن پرپر می‌زنم. یادم می‌ره از لحاظ جسمی هنوز عادت به ساعات طولانی کار ندارم. یادم می‌ره به هیچ تفریحی نمی‌رسیم حتی آخر هفته ها! معمولا هر کدوم اینها رو یادم باشه دیگه باید یادم بره دلی هم واسه ی گرفتن دارم. اما دل آدم خودش راهش رو پیدا می‌کنه. شاید قانون بقای دل همینه...



 
؟!؟!
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸  

وقتی می‌گن یه دیوونه یه سنگ میندازه تو چاه صد تا عاقل نمیتونن درش بیارن، یعنی به ازای هر دیوونه باید بیشتر از صد تا عاقل وجود داشته باشه!



 
ناگزیر به ماندن
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠  

به اینکه نباید همه پلهای پشت سرم رو خراب کنم بشدت معتقدم. البته وقتی اونور پل جایی یا کسی هست که به هر دلیلی بهش تعلق خاطر داری. یه گوشه ای از دلت بنده.

اما نمیدونم اگه یه عده از اونطرف پل شروع کنن به خراب کردن، اون رو باید چیکارش کنم...

 



 
جمعه
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩  

ظاهرا جمعه یه خاصیتی داره که هرجا باشه فرقی نداره، به همه حس تعطیلی میده! اینجا جمعه روز کاریه اونوقت همه تا لنگ ظهر خونن مگه اینکه "مجبور" به حضور در کلاس باشن، یا مثل من مسئولیت افتتاح دانشکده در روزهای جمعه به عهدشون باشه!!



 
 
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱  

انقدر به نظرم بامزه میاد وقتی میفهمم مثلا یکی از شاگردام از اول ترم هی با خودش حساب کتاب میکنه، هی سبک سنگین میکنه ببینه کی از اون یه دونه غیبتی که میتونه داشته باشه استفاده کنه که صرفش یا حالش از همه بیشتر باشه.

پ.ن: فکر میکنم چنین مقوله ای فقط از یه دختر برمیاد.



 
چرا الان مغزم کار نمیکنه و نمیتونم اون چیزیکه تو دلم میگذره رو بیان کنم؟
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧  

وقتی مریض می شم تمام "چرا؟" های دنیا میاد سراغم.



 
لذت آشپزی
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  

یکی از هنر هایی که بهش علاقمندم و بسترش هم بسیار فراهم آشپزیِ! یعنی مثلا موسیقی و نقاشی رو هم خیلی دوست دارم. برای اونها میون این همه درس و کار باید جا باز کنم. اما این یکی گریزناپذیرِ! شکم رو نمیشه کاریش کرد!

اون زمانیکه فیلم "Julie & Julia" رو دیدم، کلی ذوق زده شدم که چه باحال، منم یه قسمت آشپزی تو وبلاگم بذارم! تازه اونموقع فهمیدم خیلییییی ها قبلا اینکار رو شروع کردن. مگه مثلا چند جور میشه یه recipe رو نوشت. این بود که بیخیال نوشتنش شدم و گذاشتم بقیه به کارشون برسن و دست زیاد نشه. گذشت تا به مسابقه "Master Chef" رسید. اولاش خودم و میگذاشتم جای شرکت کننده ها ببینم میرم مرحله بعدی یا نه. دیگه به 20 نفر آخر که رسید مرحله به مرحله طرز تهیه غذا ها خیلی تکنیکی و سخت می شدن. علاوه بر تکنیک، خلاقیت هم بشدت تاثیرگذار و لازمه ی اینها حداقل یکبار درست کردن همه ی همه ی پیش غذاها، غذا ها (بخصوص غذاهای ایتالیایی، فرانسوی، انگلیسی، مکزیکی، هندی و انواع غذاهای دریایی)، سس ها، دسرها و استفاده کردن از طیف گسترده ای از سبزیجات و ادویه جات بود!

خلاصه عالی بود. لذت وافری از دیدن این برنامه بردم و تصمیم گرفتم همچنان خودم رو در جایگاه شرکت کننده تصور کنم و توانایی هام رو در این زمینه ارتقا بدم. و بعد در سری بعدی مسابقه ببینم تا کجا میتونم برم جلو!:)