اردیبهشت
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸  

خیلی وقتها گفتنی هام به کاغذ یا وبلاگ نمی‌رسند. میان و زود می‌رن مهلت گیر انداختنشون رو بهم نمی‌دن. بخصوص این هفته ها که بیشتر درگیر کار و درسم. اما هنوزم یک منظره‌ی قشنگ بارونی از پشت پنجره انقدر می‌تونه دلم رو بهاری کنه که من گیر بیفتم و یک جوری ابرازش کنم.

- سالیان پیش بارون از پشت شیشه راضیم نمی کرد. حتما به طبیعت اونطرف پنجره ملحق می شدم.

- بالاخره در یکی از اردیبهشت های زندگیم می رم که شیراز رو ببینم!



 
جدایی
ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥  

بالاخره بعد از کلیییییییییی انتظار،موفق به تماشای فیلم "جدایی نادر از سیمین" در سینما شدیم. واقعا یه جایزه اسکار برای این فیلم کافی نبود. این جداییِ تلخ شایسته بیشتر از این ها بود. از تماشای این فیلم از اول تا آخر لذت بردم. اما صحنه ها و لحظه هایی بودند که در خاطرم ثبت شدند:

- "سمیه" دختر خردسالِ داستان که بی شک نماد معصومیت داستان بود. نگاهش، صداش... من محو بازی این بچه شده بودم.

- انتظار بی پایان نادر و سیمین پشت در دادگاهِ آخر.

- نگاه پرمعنای پدرِ نادر به پسرش (وفتی وسط حال ایستاده بود).

- ترمه و اشکهایش، بعد از دروغی که در پاسگاه گفت.

و آهنگ لالاییِ محبوبم "شب بخیر کوچولو" در دوران کودکی.

 پ.ن: این نسخه اصلاح شده‌‌ست.



 
من شیرازی نیستم
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢  

نوشتن را دوست دارم، ننوشتن را بیشتر!

پ.ن: نشون به اون نشون که حدود یک ماهه می‌خوام بنویسم اما (اگه این رو حساب نکنم) هنوز ننوشتم.

سخته خب!



 
 
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤  

سخته تفکیک کردن کار از بقیه وجوه زندگی و برعکس...

اما تو برنامم گذاشتم که یاد بگیرم!



 
عطر طبیعت
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

یه روزایی هستن که هیچ مناسبتیم توشون نیست، اما روز قشنگین. صبح که از در خونه اومدیم بیرون یه مه غلیظ همه جا رو پوشونده بود، بوی طراوت و تازگی طبیعت مثل خنکای آب چشمه ای بود که خواب آلودگی رو ازت می‌گیره و بهت نشاط می‌بخشه.

پ.ن: حتی اگه شب قبلش تا 11 شب در حال کار کردن باشی هم این نظریه صادقه.



 
نوستالوژی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠  

5،6 ساله بودم. مامانم یه بلوز بافتنی برام بافته بود با کاموایی که رنگ زمینه‌ش سفید بود اما در طول رشته، کاموا نقطه (در حد نیم سانت) های رنگی داشت. خیلی بامزه بود...

حالا یه پودر کیک خریدم، وقتی پختمش دقیقا شده شبیه بلوز بچگی‌هام!



 
کاشکی بشه
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧  

امروز از اون روزهای خسته ست واسم. ازون آخر هفته ها که همش دوست داری زودتر جمع کنی بری خونه، یه جای گرم و نرم... بخواااااااابیییی بدون دغدغه...

پ.ن: الان ساعت 4:10 بعد از ظهر. من به 5:30 هم راضیم.



 
همهمه ی زندگی
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦  

یه وقتایی انقدر دلم می‌گیره از دوری که کارها و خستگیهامم یادم می ره. یادم می‌ره که هر روز از هشت صبح تا شب، بین شش تا نه، دارم کار می‌کنم و آخر شبها فقط خستم بدون اینکه احساس کنم در کارم قدم بلندی برداشتم. یادم می‌ره گاهی برای یه ساعت بیشتر خوابیدن پرپر می‌زنم. یادم می‌ره از لحاظ جسمی هنوز عادت به ساعات طولانی کار ندارم. یادم می‌ره به هیچ تفریحی نمی‌رسیم حتی آخر هفته ها! معمولا هر کدوم اینها رو یادم باشه دیگه باید یادم بره دلی هم واسه ی گرفتن دارم. اما دل آدم خودش راهش رو پیدا می‌کنه. شاید قانون بقای دل همینه...



 
؟!؟!
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸  

وقتی می‌گن یه دیوونه یه سنگ میندازه تو چاه صد تا عاقل نمیتونن درش بیارن، یعنی به ازای هر دیوونه باید بیشتر از صد تا عاقل وجود داشته باشه!



 
ناگزیر به ماندن
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠  

به اینکه نباید همه پلهای پشت سرم رو خراب کنم بشدت معتقدم. البته وقتی اونور پل جایی یا کسی هست که به هر دلیلی بهش تعلق خاطر داری. یه گوشه ای از دلت بنده.

اما نمیدونم اگه یه عده از اونطرف پل شروع کنن به خراب کردن، اون رو باید چیکارش کنم...