آفت زندگی (اجتماعی)
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٤  

"باطن زندگی خودت رو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکن."

 

پ.ن: یه حرفایی هزار بار هم که گفته بشن باز هم ارزش شنیده شدن رو دارن.



 
دموکراسی هم برای یک عده شده وسیله ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٩  

من اینجا خیلی دوست دارم در جواب اون دسته از کسانی که در عکس العمل به ابراز دلتنگی ها و اظهار نظرات و احساسات افراد خارج از کشور می‌گویند "خوب اگر اینقدر بده چرا برنمیگردید؟ " بگم که مگه وقتی شما از سختی‌ها و بدبختی‌ها و روزهای بدی که تجربه می‌کنید می گید، ما بهتون می گیم خب اگر اینقدر بده چرا اونجا رو ترک نمی کنید؟ حتما شما برای خودتون دلایل منطقی و احساسی بسیاری دارید که از نظر خودتون هم درست هستند. پس مطمئن باشید که ما هم دلایل بیشمار خودمون رو داریم و موندن یا رفتن هیچکدوم از ما باجی به هم نمی ده و دلیل بر دلگیر نبودن و اعتراض نکردن و مهم تر از همه محق تر بودن هیچ یک از طرفین هم نمی شه.

 



 
هزار و سیصد و نود و دو
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳٠  

امسال پیشواز سالِ نو برام با سال های پیش فرق داشت. اصلا حال و هوای عید رو نداشتم. حتی حس می کردم افسردگی می گیرم. شبیه همون سندرومی که قبل از تولد میاد سراغ آدم. البته اینجا حداکثر روز اول عید معنی می ده. نه تعطیلی در کارِ، نه دید و بازدید و شلوغی و شور و حال قبل از عیدی که تو محله های تهران موج می زد. تنها دلخوشیم سبزه ای بود که سبز کرده بودم. تا دیروز بعد از دانشگاه که رفتیم دنبال پیدا کردن سین های قشنگ و خوشمزه. تو فروشگاه یک خانم ایرانی مسن و خیلی هم شبیه مادربزرگ ایمن (برای همینم از همون لحظه ی اول به دلم نشست) رو دیدیم. بهمون کارت مغازه شوهرش رو داد تا ما بریم اونجا و سمنو خانگی ازشون بگیریم. بهم آدرس هم داد تا از کجا سنبل پیدا کنم. با دیدن اون خانم بامزه و سمنو و سنجدی که گیرمون اومد، حال و هوامون عوض شد و بوی عید به مشاممون رسید. سرچشمه سفره ی هفت سینمون هم همین احوالات دقایق آخرِ.

خوشحالم که یک سال دیگر هم سال نو رو در کنار تو شروع کردم.

سال نو مبارک. سال خوبی باشه برای همه دوستان و خوبان.



 
کلاف سر در گُم
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳  

چه جوری با یکی دوست می‌شی؟!

بعد از چند بار برخورد و سلام و احوال پرسی و لبخند زدن کم کم سر صحبت در مورد مسائل روزمره باز می‌شود. این فاز فرصتی است برای شناخت طرف مقابل از روی حرف‌ها و نظراتش. اگر قرار بر پیشروی ارتباط باشد صحبت از مسائل روزمره به امور شخصی تر (غیر‌خصوصی) کشیده می‌شود. گذار کردن از این فاز به فاز صمیمیت یعنی درمیان گذاشتن بعضی از مسائل خصوصی (درد و دل کردن) و تقسیم لحظات تلخ و شیرین (!) بستگی به روحیات دو طرف و تمایلشان به پیشروی در رابطه دوستی دارد. ایده آل ها را کنار بگذاریم آن هم تا حدود زیادی وابسته به وجوه مشترک در روحیات، مسیر زندگی و عقاید طرفین است. چه بسیار هم کلاسی هایی داشتم که مشتاق برقراری صمیمیت با آنها بودم اما به دلیل همین جنس تفاوت ها دوستی ای بینمان شکل نگرفت. سال‌ها گذشت تا جزو آن دسته از آدمها شدم که معتقدم دوستی و صمیمت یک طرفه معنی نمی‌دهد. بنابر این اگر بعد از چند بار تلاش و دست دوستی دراز کردن بسمت افراد جوابی نگرفتم، بر خواسته درونی ام پافشاری نکردم. این بین کسانی هم بودند که در ظاهر پاسخی داده‌اند و ابراز تمایل برای عمیق تر شدن دوستیمان کرده‌اند اما در واقع اینطور نبوده و بعد از مدتی متوجه یک طرفه بودن رابطه‌مان شدم. از کجا چنین نتیجه ای می‌گیرم؟ وقتی به توقعاتی که از دیگران بعنوان دوست نزدیک دارند از زبان خودشان بعنوان درد و دل آگاه می‌شوم و آنها را با رفتاری که با خودم داشته‌اند مقایسه می‌کنم. از تظاهر کردن و روراست نبودنشان. یا وقتی در غم ها سهیم می‌شوم و در شادی ها نه! از نگاه من تقسیم شادی ها با دیگران برای ایجاد حس نزدیکی لازم است ولی کافی نیست. در مقابل تقسیم دغدغه ها و لحظات سخت و ناخوش می‌تواند کافی نباشد. 

این میان پیش می‌آید که اگر نقطه مشترکی در دغدغه ها و مشغله های فکری دوستم با افکار و عقاید خودم پیدا کنم در بحث همراهی‌اش کنم هرچند درصد مغایرت افکارم بیشتر باشد. بعدتر ها می‌بینم اگر فعالیتی برخلاف دغدغه هایش انجام بدهد من را سهیم نمی‌‌‌کند. مشکل از پیش داوری هاست؟ ترس از پیش داوری‌هاست؟ نمی‌دانم.

شاید تعبیرم از صمیمیت اشتباه است.

پ.ن: مبحث خیلی گسترده‌ست ولی من به گوشه‌ای ازش پرداختم. حتما جنبه هایی از ماجراهایی که برایم پیش آمده را هم نمی‌دانم. فقط گاهی دلم می‌گیرد و یکجوری می خواهم کلاف توی مغزم را خالی کنم.

- سه ساعتى هست این پست آماده‌ست برای انتشار. نمی‌دانم منتشرش کنم یا بگذارمش کنار خیلی از ناگفته های دیگر.



 
 
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢  

خوش بحال اونهایی که دست روانی در نوشتن دارند.

پ.ن: به اونهایی که سخنوران خوبی هستند هم حسودیم می‌شه.



 
تعارف
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱  

دو هفته ‌پیش دفاع پروپوزال داشتیم. ساعت دفاعم دو بعد‌از‌ظهر بود. کلی قهوه و شیرینی خریدم بعنوان پذیرایی از شرکت کنندگان در دفاعم. منتها چون درست بعد از ناهار بود هیچ کس دست به شیرینی‌ها نزد. آخر جلسه که اعضای کمیته در حال تبریک گفتن بودند برگشتم رو به استادم گفتم: هیچیم که نخوردید!!!!!!! دیگه تصور کنید اون‌هم بر‌می‌گشت می‌گفت اومده بودیم خودت رو ببینیم. خنده ای شد اون ماجرا.

در طی دو سالی که اینجاییم در تلاشیم تا یک سری از آدابی که در ایران رایج هست رو ترک کنیم. از مهمترین اون‌ها استفاده از تعارفات است. واقعا احساس آرامش بیشتری می‌کنم در جایی‌که مردم در قید و بند تعارفات نیستند. همیشه اگر دعوتی یا پیشنهادی می‌کنند تکلیف روشن است. اگر هم جوابشان نه باشد باز هم رو دروایسی نمی‌کنند. در هنجارهای جامعه اخلاق همچنان حرف اول را می‌زند. بطور معمول کسی دوست ندارد دیگری را ناراحت کند. از طرفی یاد گرفته‌اند چطور سطح توقعاتشان را با اطرافیانشان و دیگران تنظیم کنند. با تمام این‌ها هنوز کاملا تصفیه نشدم.



 
دوگانگی
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳۱  

- هر روز از نه صبح سرکارم تا شش، شش و نیم عصر. یعنی تمام وقت اداری و هشتاد، نود درصد ساعت کاری اکثر فروشگاه ها. تقریبا دیگر وقتی برای صرف کردن بیرون از دانشگاه در طول هفته باقی نمی ماند. خانه هم که می رسم خسته ام و معمولا به کاری بیشتر از غذا درست کردن نمی رسم.آخر هفته ها هم مخصوص خانواده ست و تفریحات مشترک. مشغولیت های کاری طول هفته برای طبع زنانه ام مثل یک شکنجه است. مثلا دخترکم گاهی دلش می خواهد کمی خوش‌گذرانی های زنانه بکند. در فروشگاه ها پرسه بزند. از دیدن اجناس رنگارنگ و متنوع لذت ببرد. هوس می کند بیشتر به ظاهرش برسد. وااای مثلا دوست دارم وقتی که هوا بارانی است بروم و گوشه‌ی یک کافه یا حتی همین پنجره خانه‌مان(!) نزدیک شیشه با قهوه ام بنشینم و با خیال راحت در رمانهایی که دوست دارم بخوانم غرق بشوم.

- گاهی که بهانه ای جور می‌شود تا یک روزی به خودم مرخصی بدهم، بخش فعال دیگرم مانع می‌شود. اینقدر به عقب ماندن و از دست دادن فرصت های ممکن در یک روز فکر می‌کنم که آخر از نرفتن منصرف می‌شوم و دو دستی می‌چسبم به کار و دانشگاه. جوری عادت کرده ام انگار واقعا خانه ى دوم من است و من هم اصلا قصد بیرون ماندن از خانه هایم را ندارم. کارم را دوست دارم. کار کردن در شرایطی که برایت مطلوب باشد خیلی لذت دارد. همین است که پاگیر شده‌ام.

از تک بعدی شدن به شدت در هراسم. هر‌چه هم روزگار بدین منوال بگذرد اینرسی ماندن ذر وضعیت کنونی ام بیشتر می‌شود. طراوت و تازگی روحم زایل می‌شود. از بخشی از درونم دور می‌شوم. تا همین جا هم کلی تنبل شده‌ام و بسمت هیچ فعالیتی که نیازمند حداقل جنب و جوش باشد نمی‌روم. فقط هر شب خودم را از این بابت ملامت می‌کنم.

مانده‌ام چطور از پس خودم و این دوگانگی بربیایم.

 



 
رادیو جوانی که دوست دارم
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱  

برای نوشتن مطلب دیگری آمده بودم که در صفحه اصلی وبلاگم عبارت "فستیوال جوانه برگزار می کند" به چشمم خورد. جذابیت این عنوان می تواند برای "جوانه" ها بیشتر باشد. بخصوص برای جوانه ای مثل من یاد‌آور نوستالژی‌های عنفوان جوانی‌ام هم هست. بنابر این مطلبم را به بعد موکول کردم تا چند جمله از رادیو جوانی که دوست دارم و خاطراتی که برایم به یادگار مانده بگویم.

در دوران کودکی‌ام هیچگاه فکر نمی کردم روزی به رادیو علاقمند بشوم. تعجب می‌کردم با وجود این همه جذابیت‌های تصویری چطور بعضی‌ها سراغ رادیو می‌روند. یادم می‌آید مادر و پدرم شب ها پیش از خواب رادیو روشن می‌کردند. حتی تحملش هم برایم غیر‌قابل تصور بود. آخر آنقدر در طول روز تحرک داشتم که فقط یک دقیقه سکوت (و نه حتی تاریکی!) کافی بود تا به خواب عمیقی فرو بروم. آن دوران گذشت و بیست ساله شدم.

سوال‌های بی‌جواب، حرف‌های ناگفته... از وقایع اطرافم شوکه بودم. نمی‌دانستم هنجارند و باید خود را تطبیق داد یا نابهنجاری‌اند و باید خود را مصون نگاه‌ داشت. درونم پر بود از تلاطم و بگمانم همه اقتضای جوانی بود. مثل پروانه ای که تازه از پیله ش درآمده باشد. شب ها بی‌خوابی به سرم می‌زد. از آنجاکه به موسیقی و رمان علاقه زیادی داشتم، اگر رمانی دم دستم بود می‌خواندم، وگرنه به آهنگ‌هایم پناه می‌بردم. اشکالش آن بود که زود به زود تکراری می‌شدند و من هم حوصله نمی‌کردم آپدیتشان کنم. تا یک پنجشنبه روزی حدود ساعت نه شب (اگر درست خاطرم باشد) برحسب اتفاق دستم لغزید و بجای ضبط رادیو را روشن کردم. برنامه ای بود به اسم "هفت ترانه" که ترانه های درخواستی را پخش می‌کرد. خیلی خوشم آمده بود. با خودم گفتم کاش زمان پخشش آخر شب بود تا بتوانم ترانه های متنوع هم گوش کنم. در لابلای برنامه متوجه شدم برنامه‌ی مشابه دیگری به نام "یک سبد ترانه" دو شنبه‌ها از ساعت دوازده شب تا دو بامداد توسط همان مجری اجرا می‌شود. دیگر خوش خوشانم بود. تازه فقط آهنگ درخواستی نبود. کلی هم برنامه‌‌اش آیتم‌های جذاب داشت. مثلا یکی از بهترین‌هایش دست نوشته‌های دلنشین نویسنده‌ای بود که توسط مجری برنامه خوانده می‌شد. بعدترها خودشان آمدند و نوشته هایشان را همراهی کردند. چه شب‌های خوشی بود. از برنامه ها لذت می‌بردم و از پیام های تعریف که یکی پس از دیگری خوانده می‌شدند، همان اندازه که از پخش پیام های بازرگانی وسط فیلم و سریال های محبوبم،حرص می‌خوردم که ای بابا، برنامه‌تان خوب است دیگر پز دادن ندارد. هنوز از یادآوریش خنده‌ام می‌گیرد.

و اما فستیوال جوانه!

 چندوقت پیش مادرم با شور و شوق فراوان از برگزاری جشنواره ای هم نام من، در رادیو جوان برایم گفته بود. لبخندی در دلم زدم، اما اطلاعات چندانی درباره‌اش جویا نشدم چون فکر نمی‌کردم از راه دور هم بشود کاری کرد. حالا با دیدن تبلیغ شرکت در این جشنواره خوشحالم که می‌توانم از همین راه دور از رادیو جوان ،گویندگان و همه آنها که آن ساعات خوش و آرامش بخش را با ساخت و پخش آیتم های مورد علاقه‌ام برایم رقم می‌زدند، یک جور قدردانی کرده باشم.

 

 



 
می نویسم تا بیاموزم
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩  

هنوز در مورد سبک نوشتاریم به نتیجه ای نرسیدم. فعلا می‌خوام تجربه کنم.



 
فین= فیل
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦  

ماجرا از آنجا شروع شد که مامانم به دکتر گفت: "آقای دکتر، همش دماغش رو می‌کشد بالا". دکتر هم بهم گفت که نباید دماغم رو بالا بکشم و باید برعکس عمل کنم تا هر چه زودتر خوب بشوم. یه دون پاستیل ماری هم بهم داد. من هم که دکترم رو خیلی دوست داشتم حرفش رو گوش کردم و بعدا هر وقت مریض شدم یا گریه کردم بینیم به خرطوم فیل بدل شد. بعد از آن ماجرا مطمئنم که مامانم سخت احساس پشیمونی می کرد . اما دیگه نمی شد کاری کرد. برام جا افتاده بود که کار سالمی است هرچند صدای خوشایندی نداشته باشد.

 جالب اینکه اینجا فین کردن در ملاء عام برعکس ایران چندان قبحی ندارد. من که هنوز چنین رویی ندارم ولی  برایم آرامش خاطری است وقت هایی که کسی به ناچار این صدای نابهنجار رو می شنود.