کدومش زندگیِ؟!
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠  

۴ روز تفریح کردم، ‌٨ روز از کارام عقب افتادم!!

سفر پرباری بود!



 
سرد‌ و‌ گرم...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳  

شب بود،در‌حال پیاده‌روی بودیم...

با اینکه در‌حرکت بودیم و مجهز به کلی لباس گرم،دستها و صورتهای یخ زدمون خبر از سردی هوا می‌داد.

سرد بود...خیلی سرد!

سرم زیر بود و گرمِ صحبت بودم،تا اینکه برای رد‌‌‌‌ شدن از یه تقاطع سرم رو بلند کردم...

نبش تقاطع زن و مرد مسنی نشسته بودن روی زمین(!)،چسبیده بودن بهم تا از تنها وسیله ی گرماییشون،یه پتوی کوچیکِ نارنجی،حداکثر استفاده رو ببرن.گدا نبودن!بدون هیچ حرفی فقط نگاه می‌کردن...

و چشمهایی که پُر شدن،بخاطر یه قلب مهربون...

هرچی مهربونی تو وجودمونه سرچشمه ی بی‌انتهایی داره.

پ.ن:

خودش مهربونیشو یه جوری می‌رسونه...



 
 
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢  

-‌‌‌ اینجا سرِ جا دعوا میشه،در حد گیس و گیس کشی!!!نمیدونم بین پسرها هم از اینجور مشکلات پیدا میشه؟!

- یه وقتایی دلم به شدت شیطنت میخواد...

- دکتر شیخ جباری هم از چهره های ماندگار شد.

- مرسی لبخند

- نگاه کردن به قطره های بارونی که روی شیشه سر می‌خورن و پایین میان،چقدر لذت بخشه!من روی شیشه ی مینی بوس این لذت رو تجربه کردم!



 
مسافت
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩  

امروز فهمیدم ساکنین محدوده ی واقع در شعاع 1 کیلومتری دانشگاه،مثل ولنجک(مختص شهید بهشتی ها)،خوابگاه،... کاملاً دلیل لازم برای شاگرد اولی رو دارن!!



 
حواشی
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦  

وقتی سر یه موضوعی با یه نفری قهرم که تا به خواسته اش نرسه،اهل آشتی کردن نیست؛بعد ناگهان بیاد و‌‌ آشتی کنه... :

١-   یه شیطنتی در جهت منفی کرده و تو بیچاره شدی!

٢-  همون بالایی،با این تفاوت که هنوز اتفاقی نیفتاده؛در آینده ی نزدیک یه بلایی نازل میشه!

٣-  یا نقشه ای درسر پرورونده که آشتی کردن گام اول رسیدن به هدفه!

۴-  تحول(!) آخرین احتمالیه که طبق تجارب پیشین،از ذهنم میگذره!اونم بخاطر اینکه به خودم قول دادم همیشه یه جایی براش بذارم!

----------------------------------------------------------------------------------------

ساعت ٩:٣٠، پل تجریش ، مسیر غرب به شرق

چه خبره؟؟

ماشین پلیس، ماشین پلیس، ماشین پلیس، ماشین پلیس، ماشین پلیس...ابرو

بیشتر به مانور شبیهِ  تا ماموریت!

-  کاش از اول شمرده بودمشون!

-  اَاَاَ...اینا ماشین مسابقه ان!ببین شماره دارن!!زبان

۶۴،۶۵،۶۶...٧٠!

 یه آقایی در حال بازکردن درب ماشین و دقت(!) کردن به گفتگوی ما:٧٠٠ تا؟!

پ.ن: H:



 
چند روز در هفته...
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤  

- ۶:۱۵ صبح ، نماز

- ٨‌ صبح ‌، بیدارباش‌ +‌‌ صبحانه

- ‌‌١٠ صبح ، سالن مطالعه

- ١ بعداز‌‌ظهر ، ناهار + نماز

- ٢ بعدازظهر ، همون سالن

- ۴‌ و ۵ عصر ، آنتراک

- ٧،٧:٣٠ شب خروج از سالن

- ٨:٣٠،٩  شب ، خونه

- ٩:٣٠ شب ، شام

- ١١ شب ، تمام!

- ۶:۳۰ صبح (!) ، گریه

...

پ.ن:

١.الان تو قسمت تمامم...



 
شنبه
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱  

برام خیلی سخت بود از دوست داشتنی‌ترین ساعاتی که می‌تونم تو یک روز داشته باشم،بگذرم...

پ.ن:

- آیا اون ساعات واقعاً دوست داشتنی‌ترین اند؟؟

- فرصت استفاده از یک روز ناب(!) بارونی از دست رفت!ناراحت



 
باران
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠  

دیروز بابام گفت:"قدیما می‌گفتن اگه زیر میز‌ِ کرسی بزنی بارون میاد!" !!!

ما که کرسی نداریم،اما زیر میز ناهارخوری هم جواب میده! خنده

پ.ن:

اگه بعد از 'جوانه' قرار بود برای خودم اسمی انتخاب کنم،'باران' رو انتخاب می کردم!



 
شب اول
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧  

چقدر شوق و ذوق داشتم...

آدم هم در اولین شب حیاتش تنها بود!