دعای خالی
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥  

"از خدا می خواهم از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو می گیرد."



 
نوستالوژی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥  

"خدایا کاش به زمانی برمی گشتم که تنها غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود"

 



 
بدرقه
ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  

از دست دادن یک عزیز به هرصورتی که باشه، خیلی سخته. اما وقتی فکرش‌و می‌کنم اگه کسانی که با نگاهشون عزیزانشون رو بدرقه می‌کنن پرپر شدنش  جلوی چشمای پر از احساس و امیدشون اتفاق بیفته... حتی نمی‌تونم براش جمله‌ای پیدا کنم.

پ.ن: این روزها بقدری اعصابم ضعیف شده که نیم ساعت فیلمی که توش خشونت داشته باشه رو نمی‌تونم تحمل کنم.



 
دیر هضم
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩  

می دونم که هیچ دونفر کاملا مشابهی تو دنیا پیدا نمی شه. اما توی کوچکترین نقش‌ها و موقعیت های مشابهی که کم و بیش همه‌ی آدما در یک جامعه دارن وقتی می‌بینم که چه تفاوت‌های شگرفی در بعضی رفتارها و جنبه‌ها وجود داره واقعا می مونم.



 
عاجز
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤  

پرسید: ببین، یه دردِ دلی دارم که به هیچکس(!) نمیتونم بگم. تو بگو چیکار کنم!؟

پرسیدم: چرا؟

گفت: به دلایل مختلف!

گفتم: به خدا بگو.

گفت: با خدا که نمیشه درد و دل کرد. دلداریت که نمیده...

دیگه نمیدونستم چی بگم.



 
خباثت کودکانه
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠  

مهدی اول راهنماییه و بسیار آروم و مظلوم. یه کاپشن سبز خیلی خوشرنگ باباش پارسال از سفر براش آورده. چون چشمهاش هم سبزه خیلی هم بهش میاد.

دیروز تو مدرسه یکی از همکلاسی هاش که اتفاقا بخاطر شرارتش شناخته شده ست، اومده طرفش و بهش گفته: "تو طرفدار موسوی هستی که کاپشن سبز پوشیدی!"

این بچه هم طفلک برای اینکه شر نشه گفته نه،من طرفدار هیچکس نیستم.

پسره رفته دفتر گفته فلانی به حکومت فحش داده!! اونام چون هردو نفر رو میشناختن، اومدن سر کلاس گفتن: "بچه ها!هیچکس حرف سیاسی نزنه!وگرنه کچل میشه." و اومدن برن که پسره اومده زده تو سر مهدی!

 



 
شعور: خرد
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳  

نمی‌دونم کِی می‌خوایم بفهمیم با غلت زدن در علم و  بدست آوردن مدارج تحصیلی بالاتر، شعور آدم رشد نمی‌کنه و برای اون باید جداگانه و مجدانه بفکر بود.



 
دق!
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱  

کشته نشد، کشتانده شد...