جدایی
ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥  

بالاخره بعد از کلیییییییییی انتظار،موفق به تماشای فیلم "جدایی نادر از سیمین" در سینما شدیم. واقعا یه جایزه اسکار برای این فیلم کافی نبود. این جداییِ تلخ شایسته بیشتر از این ها بود. از تماشای این فیلم از اول تا آخر لذت بردم. اما صحنه ها و لحظه هایی بودند که در خاطرم ثبت شدند:

- "سمیه" دختر خردسالِ داستان که بی شک نماد معصومیت داستان بود. نگاهش، صداش... من محو بازی این بچه شده بودم.

- انتظار بی پایان نادر و سیمین پشت در دادگاهِ آخر.

- نگاه پرمعنای پدرِ نادر به پسرش (وفتی وسط حال ایستاده بود).

- ترمه و اشکهایش، بعد از دروغی که در پاسگاه گفت.

و آهنگ لالاییِ محبوبم "شب بخیر کوچولو" در دوران کودکی.

 پ.ن: این نسخه اصلاح شده‌‌ست.



 
من شیرازی نیستم
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢  

نوشتن را دوست دارم، ننوشتن را بیشتر!

پ.ن: نشون به اون نشون که حدود یک ماهه می‌خوام بنویسم اما (اگه این رو حساب نکنم) هنوز ننوشتم.

سخته خب!