رادیو جوانی که دوست دارم
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱  

برای نوشتن مطلب دیگری آمده بودم که در صفحه اصلی وبلاگم عبارت "فستیوال جوانه برگزار می کند" به چشمم خورد. جذابیت این عنوان می تواند برای "جوانه" ها بیشتر باشد. بخصوص برای جوانه ای مثل من یاد‌آور نوستالژی‌های عنفوان جوانی‌ام هم هست. بنابر این مطلبم را به بعد موکول کردم تا چند جمله از رادیو جوانی که دوست دارم و خاطراتی که برایم به یادگار مانده بگویم.

در دوران کودکی‌ام هیچگاه فکر نمی کردم روزی به رادیو علاقمند بشوم. تعجب می‌کردم با وجود این همه جذابیت‌های تصویری چطور بعضی‌ها سراغ رادیو می‌روند. یادم می‌آید مادر و پدرم شب ها پیش از خواب رادیو روشن می‌کردند. حتی تحملش هم برایم غیر‌قابل تصور بود. آخر آنقدر در طول روز تحرک داشتم که فقط یک دقیقه سکوت (و نه حتی تاریکی!) کافی بود تا به خواب عمیقی فرو بروم. آن دوران گذشت و بیست ساله شدم.

سوال‌های بی‌جواب، حرف‌های ناگفته... از وقایع اطرافم شوکه بودم. نمی‌دانستم هنجارند و باید خود را تطبیق داد یا نابهنجاری‌اند و باید خود را مصون نگاه‌ داشت. درونم پر بود از تلاطم و بگمانم همه اقتضای جوانی بود. مثل پروانه ای که تازه از پیله ش درآمده باشد. شب ها بی‌خوابی به سرم می‌زد. از آنجاکه به موسیقی و رمان علاقه زیادی داشتم، اگر رمانی دم دستم بود می‌خواندم، وگرنه به آهنگ‌هایم پناه می‌بردم. اشکالش آن بود که زود به زود تکراری می‌شدند و من هم حوصله نمی‌کردم آپدیتشان کنم. تا یک پنجشنبه روزی حدود ساعت نه شب (اگر درست خاطرم باشد) برحسب اتفاق دستم لغزید و بجای ضبط رادیو را روشن کردم. برنامه ای بود به اسم "هفت ترانه" که ترانه های درخواستی را پخش می‌کرد. خیلی خوشم آمده بود. با خودم گفتم کاش زمان پخشش آخر شب بود تا بتوانم ترانه های متنوع هم گوش کنم. در لابلای برنامه متوجه شدم برنامه‌ی مشابه دیگری به نام "یک سبد ترانه" دو شنبه‌ها از ساعت دوازده شب تا دو بامداد توسط همان مجری اجرا می‌شود. دیگر خوش خوشانم بود. تازه فقط آهنگ درخواستی نبود. کلی هم برنامه‌‌اش آیتم‌های جذاب داشت. مثلا یکی از بهترین‌هایش دست نوشته‌های دلنشین نویسنده‌ای بود که توسط مجری برنامه خوانده می‌شد. بعدترها خودشان آمدند و نوشته هایشان را همراهی کردند. چه شب‌های خوشی بود. از برنامه ها لذت می‌بردم و از پیام های تعریف که یکی پس از دیگری خوانده می‌شدند، همان اندازه که از پخش پیام های بازرگانی وسط فیلم و سریال های محبوبم،حرص می‌خوردم که ای بابا، برنامه‌تان خوب است دیگر پز دادن ندارد. هنوز از یادآوریش خنده‌ام می‌گیرد.

و اما فستیوال جوانه!

 چندوقت پیش مادرم با شور و شوق فراوان از برگزاری جشنواره ای هم نام من، در رادیو جوان برایم گفته بود. لبخندی در دلم زدم، اما اطلاعات چندانی درباره‌اش جویا نشدم چون فکر نمی‌کردم از راه دور هم بشود کاری کرد. حالا با دیدن تبلیغ شرکت در این جشنواره خوشحالم که می‌توانم از همین راه دور از رادیو جوان ،گویندگان و همه آنها که آن ساعات خوش و آرامش بخش را با ساخت و پخش آیتم های مورد علاقه‌ام برایم رقم می‌زدند، یک جور قدردانی کرده باشم.