دوگانگی
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳۱  

- هر روز از نه صبح سرکارم تا شش، شش و نیم عصر. یعنی تمام وقت اداری و هشتاد، نود درصد ساعت کاری اکثر فروشگاه ها. تقریبا دیگر وقتی برای صرف کردن بیرون از دانشگاه در طول هفته باقی نمی ماند. خانه هم که می رسم خسته ام و معمولا به کاری بیشتر از غذا درست کردن نمی رسم.آخر هفته ها هم مخصوص خانواده ست و تفریحات مشترک. مشغولیت های کاری طول هفته برای طبع زنانه ام مثل یک شکنجه است. مثلا دخترکم گاهی دلش می خواهد کمی خوش‌گذرانی های زنانه بکند. در فروشگاه ها پرسه بزند. از دیدن اجناس رنگارنگ و متنوع لذت ببرد. هوس می کند بیشتر به ظاهرش برسد. وااای مثلا دوست دارم وقتی که هوا بارانی است بروم و گوشه‌ی یک کافه یا حتی همین پنجره خانه‌مان(!) نزدیک شیشه با قهوه ام بنشینم و با خیال راحت در رمانهایی که دوست دارم بخوانم غرق بشوم.

- گاهی که بهانه ای جور می‌شود تا یک روزی به خودم مرخصی بدهم، بخش فعال دیگرم مانع می‌شود. اینقدر به عقب ماندن و از دست دادن فرصت های ممکن در یک روز فکر می‌کنم که آخر از نرفتن منصرف می‌شوم و دو دستی می‌چسبم به کار و دانشگاه. جوری عادت کرده ام انگار واقعا خانه ى دوم من است و من هم اصلا قصد بیرون ماندن از خانه هایم را ندارم. کارم را دوست دارم. کار کردن در شرایطی که برایت مطلوب باشد خیلی لذت دارد. همین است که پاگیر شده‌ام.

از تک بعدی شدن به شدت در هراسم. هر‌چه هم روزگار بدین منوال بگذرد اینرسی ماندن ذر وضعیت کنونی ام بیشتر می‌شود. طراوت و تازگی روحم زایل می‌شود. از بخشی از درونم دور می‌شوم. تا همین جا هم کلی تنبل شده‌ام و بسمت هیچ فعالیتی که نیازمند حداقل جنب و جوش باشد نمی‌روم. فقط هر شب خودم را از این بابت ملامت می‌کنم.

مانده‌ام چطور از پس خودم و این دوگانگی بربیایم.