تلپاتی
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  

امروز با مامانم و مادربزرگم یه جایی رفته بودیم. اونجا آدمای زیادی بودن. اکثرا هم منتظر و بی‌حوصله. منم از اون جمع مستثنی نبودم. بشدت بی‌حوصله و خوابالو بودم. همینجوری برای صرف کمترین انرژی به یه گوشه ای خیره شده بودم. یه خانومی کنار من نشسته بود که با یکی از فامیلاش اومده بود. اول بین من و مامانم نشسته بود بعد روبروم(البته هزار تا جا عوض کرد!). هر از گاهی که نگاهش میکردم روشو میکرد اونور. دو بارم که ازش پرسیدم نوبتتون چنده اول جواب نداد بعدم روشو کرد به مامانم جواب داد. بعدم دوباره اومد کنار مامانم نشست و شروع به حرف زدن کردن. با خودم فکرکردم..."این خانومه از من خوشش نمیاد نمیدونم چرا؟!؟لابد تاثیر این مودِ دل‌انگیزی که توشم به این خانومم رسیده.منو میبینه یاد همه‌ی ساعت‌های ازدست رفته‌اش واسه خوابیدن میفته". آخرشم که کارش تموم شد و رفت با مامان و مامان بزرگم خدافظی کرد و بازم بدون اینکه به من نگاه کنه رفت.

تو راه برگشت، مامانم گفت "اون خانومه که اولش بین ما نشسته بود(خانوم فوق الذکر!) ازم پرسید این خانوم (من!) دختر شماست؟گفتم بله. گفت خیلی خانوم و با شخصیتن!من با این فامیلمون یک ساعته داریم ازشون تعریف میکنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.................."