وقتی که رویاهای کوچیک حقیقی می‌شن
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩  

- صبح ساعت ۵ بلند شدیم رفتیم طباخی، یه کله پاچه‌ی دبش زدیم و با دوچرخه تا دانشگاه پا زدیم. چقدر این مسیر رو دوست دارم.

- رفتم دانشگاه. روز کلاسای مورد علاقم بود. تو راه برگشت حس خیلی خوبی داشتم. واسه‌ی همین یه گلِ سر برا خودم خریدم تا این حس خوبم دوچندان بشه.

- با یه شاخه گل خیلی خوشگل اومد خونه. من عاشق گلم! از خوشحالی می‌خواستم بپرم بغلش، اما دیدم حرکت عین ندید بدیداست، یه لبخند و یه مرسی و یه بوس با کلی ناز تحویل دادم. :)

- بعد از ظهر من و رسوند دم کلاس رقصم. آخرشم اومد دنبالم. منم تو خونه با به نمایش گذاشتن آموخته های جدیدم، جبران کردم!

- یه شام خوشمزه درست کردم که باهاش انگشتامونم خوردیم. حالا وقت خوردنِ یه دسرِ کوچولوئه که بهانه‌ی خوبیه برای اینکه جلوی تلویزیون لم بدم توی بغلش!

-ساعت ١٠ بارون شروع شد. نه خیلی تند و نه در حد نم. با کلی هیجان دویدیم لباس پوشیدیم پیاده زدیم بیرون. تا ١١:٣٠ گشتیم و خندیدیم و خیس شدیم تا برگشتیم خونه. چه حالی می‌ده وقتی لباسای خیست رو در میاری و لباس خشک تنت می‌کنی.

پ.ن:‌ هر کدوم از این اتفاقها می‌تونن یه روز لذتبخش رو برام رقم بزنن.