اونی که رفت...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩  

معلممون بود... مثلثات.سال دوم دبیرستان.

اونی که رفت پیر بود. چشمهای ضعیف اما دل مهربونی داشت.که وقتی بچه ها ازین ضعفش سو استفاده می کردن و آی کیو می زدن با چیپس و ماست و خیار و پرتقال خوردن و نمی گفتن که بابا(!) این بنده خدا بیناییش ضعیفه، شنوایی و بویاییش که کار می کنه، هیچی نمی گفت و به روی خودشم نمی آورد. روی کول هم سوار می شدیم و اون فقط درسش رو می داد...

اونی که رفت از هر فرصتی استفاده می کرد که با دل مهربونش خنده به لب بچه هاش بیاره و به مناسبت های مختلف برامون شکلات می آورد...

اونی که رفت دوتا پسر داشت که همه ی برگه های امتحانِ ما رو اونها صحیح می کردن. یکیشون بد صحیح می کرد و اون یکی به قول بچه ها مهربون! همیشه باهاش چونه می زدیم که همه برگه ها رو به اون پسرش که مثلِ خودشه بده. می خواستیم پاچه خواری کنیم، غافل ازینکه چه بسا هویتمون هیچوقت براش محرز نشد...

شاید یاد ما توی خاطرش نموند اما یاد اون همیشه تو دلِ ما می مونه...

اونی که رفت با رفتنش جمع کثیری از بچه های قدیم و جدید رو دلتنگِ خودش کرد...

اونی که رفت آقای غیاثی ِ عزیز و دوست داشتنیمون بود.

یادش گرامی و روحش شاد.