یلدای اول
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠  

پارسال شب یلدا رو هر کدوم در کنار خانواده‌هامون به صبح رسوندیم و امشب دوتایی در نقش یه خانواده ی کوچولو بساط یلدا رو برپا نگه‌داشتیم تا خاطرات خانواده‌ی جدیدمون شکل بگیره. خیلی خوراکی‌ها رو جور کردیم. انار، هندوانه، آجیلمون رو با برگه زردآلو همراه کردیم تا شبیه آجیل شب یلدا بشه، خلاصه ترشی شیرینی شورینی هرچی که به میزمون رونق می‌داد. یه رومیزیِ ترمه هم که از مامانمون به هدیه داشتیم و از وقتی اومدیم قایم کرده بودم رو مخصوص امشب افتتاح کردم. یه خونه‌ی گرم، یه میز قشنگ، یه موسیقی دلنشین، و دو تا یار...

 چیزی کم نداشت جز تکه هایی از دلمون که جا گذاشتیم و اومدیم. امشب هرکاری می‌کردیم جای خالیِ اون‌ها بیشتر حس می‌شد. و ابن حس رو با خودمون مرور می‌کردیم "آخ، که چقدر دوستشون داریم...". نمی‌دونم اون‌ها شب یلداشون رو امسال چطور گذروندن، فقط مطمئنم که اونجا هم چیزهایی از همین جنسِ حضور کم بوده.

خاطره‌ای برامون شکل گرفت شیرین و دوست داشتنی که با چاشنی حزن‌انگیزی که داشت، بسیار به یاد موندنی خواهد بود.