خاطره
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧  

گاهی می‌شه سر یه کلاسی نشستم همچین خوابم می‌گیره که باید با کلی خودزنی چشمام و باز نگه دارم تا آبرو حیثیتم جلو استاد درس نره. تا حالا خیلی‌ها رو هم دیدم که به این دردسر دچار شدن. دو روز تو هفته ما ٣تا کلاس پشت سر هم داریم از ساعت ١٢ تا ١۶:١۵ و بین هر کدوم یه ربع فاصله‌ست که اساتید محترم از دقایق هم نمی‌گذرن و خلاصه ما یه کله کلاس داریم. دیروز سر آخرین کلاس نشسته بودم و داشتم جزوه می‌نوشتم و همزمان با خودم غر هم می‌زدم که چرا عینکم رو خونه جا گذاشتم و الان باید جون بکنم تا خط آب‌دهنی روی تخته رو بخونم. همینجوری که سرم پایین بود با صدایی شبیه لوله اگزوز موتور میخ شدم. یک(!) لحظه سکوت کلاس رو گرفت. آخه کلاسمون نه پنجره داره، نه نردیک خیابونه. برگشتم ببینم این چه صداییه دیدم واااااااااااای! یکی از بچه ها سرش رو گذاشته رو دسته‌ی صندلی و صدای خرناسش به هواست! بقل دستی‌شم داشت با مشت و لگد بهش  می‌کوبید که بیدار شه. تا بیدار شدنش ما دو سه باری صدا رو شنیدیم. چیزی که برام جالب بود مواجهه‌ی استاد و اون دانشجو بود نسبت به موضوع. هر دو ریلکس!خنده