همهمه ی زندگی

یه وقتایی انقدر دلم می‌گیره از دوری که کارها و خستگیهامم یادم می ره. یادم می‌ره که هر روز از هشت صبح تا شب، بین شش تا نه، دارم کار می‌کنم و آخر شبها فقط خستم بدون اینکه احساس کنم در کارم قدم بلندی برداشتم. یادم می‌ره گاهی برای یه ساعت بیشتر خوابیدن پرپر می‌زنم. یادم می‌ره از لحاظ جسمی هنوز عادت به ساعات طولانی کار ندارم. یادم می‌ره به هیچ تفریحی نمی‌رسیم حتی آخر هفته ها! معمولا هر کدوم اینها رو یادم باشه دیگه باید یادم بره دلی هم واسه ی گرفتن دارم. اما دل آدم خودش راهش رو پیدا می‌کنه. شاید قانون بقای دل همینه...

/ 3 نظر / 17 بازدید
ول کن بابا اسم ورسم رو

بنظر من تو که هی دلت میگیره بهتره بیخیال شی بچسبی به دلت وقت خودتو و دیگران رو نگیری نمیدونم چرا ما ها هی اصرار داریم مبارزه کنیم خودمونو ثابت کنیم ول کنید بابا این متدهای دمده قدیمی رو من همه چی دارم و هیچی ندارم همه اش سعی کردم و بدست اوردم زیاد عجله نکن من از تو جلوتر زدم کنار وایسادم اینجاخبری نیست برگرد پیش خانواد ه ات .................

فاطمه احمدی

درت به جانم چرا اینقدر تلخ ؟! "همانا همراه سختی ، آسانی است " بگرد دنبال قسمت اسان ماجرا . تو نماد زندگی و شادی هستی جوانه . شاد باش [لبخند]

مهاجر زمان

سلام دقیقن همه زندگیا همینطور شده :( خدایارتون