دوگانگی

- هر روز از نه صبح سرکارم تا شش، شش و نیم عصر. یعنی تمام وقت اداری و هشتاد، نود درصد ساعت کاری اکثر فروشگاه ها. تقریبا دیگر وقتی برای صرف کردن بیرون از دانشگاه در طول هفته باقی نمی ماند. خانه هم که می رسم خسته ام و معمولا به کاری بیشتر از غذا درست کردن نمی رسم.آخر هفته ها هم مخصوص خانواده ست و تفریحات مشترک. مشغولیت های کاری طول هفته برای طبع زنانه ام مثل یک شکنجه است. مثلا دخترکم گاهی دلش می خواهد کمی خوش‌گذرانی های زنانه بکند. در فروشگاه ها پرسه بزند. از دیدن اجناس رنگارنگ و متنوع لذت ببرد. هوس می کند بیشتر به ظاهرش برسد. وااای مثلا دوست دارم وقتی که هوا بارانی است بروم و گوشه‌ی یک کافه یا حتی همین پنجره خانه‌مان(!) نزدیک شیشه با قهوه ام بنشینم و با خیال راحت در رمانهایی که دوست دارم بخوانم غرق بشوم.

- گاهی که بهانه ای جور می‌شود تا یک روزی به خودم مرخصی بدهم، بخش فعال دیگرم مانع می‌شود. اینقدر به عقب ماندن و از دست دادن فرصت های ممکن در یک روز فکر می‌کنم که آخر از نرفتن منصرف می‌شوم و دو دستی می‌چسبم به کار و دانشگاه. جوری عادت کرده ام انگار واقعا خانه ى دوم من است و من هم اصلا قصد بیرون ماندن از خانه هایم را ندارم. کارم را دوست دارم. کار کردن در شرایطی که برایت مطلوب باشد خیلی لذت دارد. همین است که پاگیر شده‌ام.

از تک بعدی شدن به شدت در هراسم. هر‌چه هم روزگار بدین منوال بگذرد اینرسی ماندن ذر وضعیت کنونی ام بیشتر می‌شود. طراوت و تازگی روحم زایل می‌شود. از بخشی از درونم دور می‌شوم. تا همین جا هم کلی تنبل شده‌ام و بسمت هیچ فعالیتی که نیازمند حداقل جنب و جوش باشد نمی‌روم. فقط هر شب خودم را از این بابت ملامت می‌کنم.

مانده‌ام چطور از پس خودم و این دوگانگی بربیایم.

 

/ 4 نظر / 24 بازدید
ایمن

خب میریم ورزش امروز [چشمک][ماچ] ان شاء الله که این دو - سه سال باقی مونده رو هم به خوبی همین دو سالی که گذشت طی می کنیم بعداً کلی وقت داریم واسه قهوه جلوی پنجره و ... [گل] حالا خوداییش خوبه تازه از مسافرت اومدیما ، معلمومه خیلی بهت چسبیده [نیشخند]

فاطمه احمدی

میگم جنب و جوش رو ببر دانشگاه ... مثلا یک کتاب شعر بذار تو کیفت ، یه وقتایی درش بیآر بخونش ... هر چند هفته یکبارم تفریحهای مشترک رو به تفریح تنهایی تبدیل کن... (البته این مورد اخرو تجربه شو ندارم که جواب میده یا نه [چشمک] فقط تئوری شو میدم [لبخند] ) ولی گاهی آدم دلش میخواد تنهای تنها باشه ، و اینم اصلا به این معنا نیست که با هم بودن آدمها دلشو زده یا اونایی که دوستشون داره دیگه نداره و... نمیدونم مال تو هم از این جنسه یا نه ؟ ولی حتی گاهی آدم دلش میخواد تنها باشه که اتفاقا به همون آدمها بهتر فکر کنه یا بهتر پیداشون کنه یا بهتر بهشون عشق بورزه ... یعنی خیلی وقتها شلوغی باعث میشه آدم خودشو گم کنه ، روزا بگذره و نفهمه داره میگذره . یهویی یه وقتی برسه به خودش بگه چی شد؟ و بعد همش به این فکر کنه این وقتی که گذشت کی گذروند ؟ من بودم یا نه ؟ و هر چی فکر کنه یادش نیاد چرا گذشت ؟ اصلا چرا همه ی مدت اینکارا رو انجام داد ؟ من با مورد آخرش خیلی درگیر بودم ، یهو به خودم اومدم دیدم ای وای چرا ؟ و فقط تو تنهایی ایم بوده که پیداش کردم و فقط تو تنهایی ام بوده که اشتیاق از دست رفته ام بهم برگشته ....

سارا خوشمرام

سلام جوانه جان یه خورده دلم گرفت من که از ایران خوشم نمیاد اصلا ارشد هم که تازه تمو م شده [لبخند]سرم هم خلوته یه خورده ولی چون متاهل نیستم تا دلت بخواد خرید و قهوه و استراحت تازه امروز رفتم یه اتلیه یه سری عکس هم از خودم انداختم حس نارسیسیسم ارضا شد [چشمک]اینج اجلاس سرانه از فردا تعطیلات زورکی میخوایم با بچه ها یه رستوران جمع شیم حالی کنیم اگه بشه یه رامسر هم بریم[قلب]ولی دلم میخواد کریسمس پاریس باشم از حالا دلم خواسته بره تا..... کریسمس کسی پایه نیست[گریه]مراقب خودت باش[خداحافظ]

پرنیان حامی

وبلاگ جالبی دارین موفق باشین[گل] مطلبتون رو خوندم گاهی زندگی این طعمی میشه دیگه [چشمک]